خوبید؟
خوشید؟
امیدوارم که هیچ غم و غصه ای تو دلتون نباشه...
الان اومدم که ادامه ی ماجرای دیروزو تعریف کنم . تا اونجایی گفتم که قرار شد پاورو بیارم...
ساعت ۴ که تعطیل شدیم پایین سانازو دیدم . سانازی شیفت نداشت ۳شنبه تا پیشش بمونم وقتم بگذره. قطار منم که ۶ حرکت میکرد . به سانی گفتم باید بیای با من یه کم بگردیم تا من وقتم بگذره! تو بری من چیکار کنم ؟ مهسام نیست برم پیش اون! سانازو خسته و کوفته دنبال خودم راه انداختم بریم بگردیم ساعت بگذره. اونم پشت کنکوری!! (حالا راه آهن کجارو داره برای گشتن من نمیدونم . بهترین جاش خیابون مختاریه !!! ) رفتیم گشتیم بعد من سانیرو تا اتوبوسایی که باید سوار میشد همراهی کردم. جالبه که ع هم با همون اتوبوسا میره خونه ! وقتی داشتم به سمت ایستگاه میرفتم از دور ع رو دیدم که داره میاد به سمت اتوبوسا اونم منو دید . وقتی به هم رسیدیم بعد از خسته نباشید و اینا... گفت که فردا پاورو بیارم. ازم میپرسید بلدم بازش کنم یا نه؟! منم گفتم که باز کردم و احتمالا سوزوندمش! گفت: فقط فردا بیارید بدید به خودم!!! گفتم راستی مشکلی که پیش نمیاد ؟ گفت نه فقط کسی نباید ببینه یواشکی بیار بده به خودم . ! گفتم : حالا چرا یواشکی؟ گفت : آخه رئیسشون دوست نداره کار بیرونو بیارن داخل اداره انجام بدن ! گفتم : پس با این حساب من شمارو چجوری پیدا کنم که پاورو یواشکی بهتون بدم؟ گفت: میخواید شمارمو داشته باشید ؟ منم خیلی طبیعی برخورد کردم (انگار نه انگار که دارمش) گفتم شما داخلی دارین؟ گفت نه موبایلمو بنویسید. منم نوشتمو یه جاشم مثلا اشتباه نوشتم و اون تصحیحش کرد(خوب که اصلا فکرشم نکنه که اون مزاحما من بودم!) خداحافظی کردیمو رفتیم. (یعنی من خیلی کار بیهوده ای کرده بودم زحمت زیادی برای بدست آوردن شمارش کشیدم خودش شمارشو داد)
تو ایستگاه سمیرارو فقط دیدم مهسا نبود انقد دلم میخواست مهسا باشه همه ی ماجرارو براش تعریف کنم.. همش موند تو دلم تا الان که اینجا بنویسمشون...
رسیدم خونه خیلی خسته بودم میخواستم برم حموم . رفتم تو اتاق رنگ موی مامانمو دیدم یادم افتاد که یه هفتس بهش قول دادم که یه روز موهاشو مش کنم . گفتم مامی بیا موهاتو مش کنم . گفت ا مگه نمیخواستی بری حموم ؟! گفتم بعدش میرم
ولی خیلی کار سختی بود منم اولین بارم بود و قشنگ خرابش کردم ولی بد نشدا نمیشد بهش گفت مش رنگ کامل بود از همه ی سوراخای کلاه استفاده کردم و کل موهاش به جز زیریا رنگ شد...
شب از خستگی بیهوش کامل شدم و صبح اصلا نمیتونستم از خواب پاشم!
داشت یادم میرفت پاورو بردارم . کفشامو درآوردمو برگشتم برش داشتم. همونطوری که خودش گفته بود گذاشتمش تو یه پلاستیک دسته دار و آوردمش. من زود رسیدم اون هنوز نیومده بود . زنگ زدم بهش که تا کسی نیومده و شلوغ نشده من اینو بدم بهش(توجه داشته باشید که با گوشیه خودم این کارو کردم) گفت من تا ۵ دقیقه دیگه اونجام . گفتم شما که داری زحمت میکشی بیا طبقه ششم من اینجام ..
بچم اومد هیوونی این همه راهو . گفت دقیقا مشکل چی بوده؟ گفتم کامپیوترم روشن نمیشد منم میخواستم پاورو تست کنم فکنم زدم سوزوندمش بوشم اومد! (خندید) پاورو دادم و رفت .
اومدم بالا اس دادم شماره داخلیمو دادم بهش که اگه کارم داشت هزینه ای براش نیفته.
رفته بودم ناهار که زنگ زده بود به داخلیم . آقای س جواب داده و گفته الان نیست اونم خودشو معرفی نکرده بود!
راستی تو ناهار خوری قسمت مردونه دیدمش بهم خندید منم جوابشو دادم.
اومدم بالا دوباره زنگ زد ایندفه به گوشیم! گفت که : ببینید این پاورو بچه ها چک کردن مثه اینکه شما اینو به برق مستقیم زدین ۳ -۴ تا از خازناش ترکیده بعد زده چنتا از قطعاتشو سوزونده حالا اگه یه پاور جدید بگیرین به نفعتونه! گفتم : وای چه فاجعه ای اونجا رخ داده. (بازم خندید) گفت باز م این دست خودتون باشه بهتره من یا امروز میدم بهتون یا شنبه صبح همون طبقه ۶. تشکر کردم کلی و اونم گفت وظیفمه و از این حرفا... (بلایی که سر پاور بدبختم آورده بودم خیلی خنده دار بود (بیچاره!))
حالا امروز کلاسمو نرفتم . پس ممکنه ببینمش . یه جوری باید بهش بگم که اگه منو دید پاورو بهم نده فعلا. بذاره همون شنبه صبح بهتره... خوبیش اینه که به کسی ام نگفته مال منه گفته مال اقواممونه (حالا اگه به من دروغ نگفته باشه) (خدا کنه همینطور باشه)
خوبید؟ من که یه مدتیه یه حس خوبی دارم. ![]()
نمیدونم همش توهمه یا واقعا یه احساسی این وسط هست!!!
امروز که اصلا من انگار دارم تو آسمونا سیر میکنم.
از این میترسم که همه ی اینا بدون هیچ نتیجه ای تموم شه و فقط خاطرش بمونه. 
یه اتفاقای جدیدی افتاده که همشم کار خودمه . . . یه کم شیطونی کردم...![]()
آقا خندونه بود
!!!؟؟؟ شمارشو پیدا کردم البته با کمک دوستم مهسا!
خیلی پرروام نه؟؟؟ آخه ۲ روز بود ندیده بودمش دلم تنگ شده بود
. به مهسا گفتم زنگ بزنه به داخلیه اتاق بغلیشون سراغ اینو بگیره شاید اونم شماره ی اینو بده ولی میگفت یه دختری گوشیو برداشت گفت ما اصلا اینجا همچین کسیو نداریم!!! نمیدونم چرا دروغ گفته!
از این طریق که نشد . شماره ی سانیرو دادم به مهسا گفتم زنگ بزن از این بپرس آخه یکی از دوستای خندونه اونجا کار میکنه ... خلاصه معلومشد که این اصلا داخلی نداره ... مهسا زنگ زده گفته: ما اینجا شدیدا به آقای ع احتیاج داریم اونم دیده اینجوریه گفته خوب پس اگه اشکال نداشته باشه من شماره موبایلشو بدم ... اینجوری شد که من شماررو بدست آوردم!
ولی حالا چیکارش کنم من که آدمی نیستم که زنگ بزنم بهش یا مثلا برم پیشنهاد دوستی بدم یا مثلا ازدواج ... آخه میدونین من همش با خودم فکر میکنم اون که انقد تابلو بازی درمیاره و جلوی ملت زل میزنه به من میخنده و تو جمعا فقط منو میبینه و فقط به من سلام میده پس چرا اون هیچ تلاشی مثل من تاحالا نکرده ؟ مثلا همین که من شمارشو پیدا کردم حالا به هر زحمتی که بوده...؟ نمیدونم کار درستی کردم یا نه؟!
چندباری از تلفن کارتی زنگ زدم فقط صداشو گوش دادم. ولی دیروز که زنگ زدم یهو از دهنم دررفت یه فوت کردم
... گفت : اااااااا فوتم که بلدی ! منم خندم گرفته بود پشت گوشی . گفت : چی گفتی نشنیدم! میگفت بازم فوت کن ۵ دقیقه تموم اون هی میگفت الو بفرمایید صدا نمیاد... تهدید میکرد که الان اگه حرف نزنم قطع میکنه .. آخرش گفت خوب فوتم که نمیکنی پس من قطع میکنم . گفت شرمنده دیگه مجبورم قطع کنم خداحافظ... خیلی خنده دار بود نمیدونم فوته چجوری یهو به ذهنم رسید!
امروزم زود رسیدم . یه ربع به ۸ اینجا بودم دیدمش (سلام چطوری و از این حرفا) منتظر آسانسور وایساده بودم اونم خندون وایساده بود بیرون در اتاق به من نگاه میکرد... ![]()
... منم یه نگاه به آسانسور که کی میاد یه نگا به اون... دیدم خلوته رفتم طرفش .
خودشم تعجب کرده بود. رسیدم بهش گفتم : آقای ع شما سخت افزاری نیستید نه؟ (حالا میدونما!) گفت : من شبکه ام ولی سخت افزارو نرم افزارم میدونم یه چیزایی مشکل چیه؟ گفتم میخواستم بدونم برای تست پاور کدوم سیمارو باید به هم وصل کنم کامپیوترم روشن نمیشه . گفت : فردا پاورو بردار بیار من ببینم...
و قرار بر این شد..
حالا فردارو براتون میگم ... ![]()
بعد که داشتم میرفتم سوار آسانسور شم باز وایساده بود نگا میکرد... موندم این خجالت نمیکشه تابلو بازی درمیاره؟؟؟![]()
خدا کنه رابطمون در این حد تو اداره مشکلی نداشته باشه آخه اینجا رئیس گروها نمیذارن بچه هاشون با گروهای دیگه دوست باشن یا زیاد پیش هم باشن . امیدوارم رئیسامون بهمون گیر ندن . رئیس من که کاری نداره ولی امیدوارم رئیس اونم همینطور باشه.
راستی جاتون خالی الان رئیسمون و همه ی بچه های گروه تو جلسه ان . مهرنازم رفته دانشگاه. خانوم ج هوس بستنی کرد و ۳ تا یخی واسه خودشو منو یکی دیگه گرفت ولی لو رفتیم دیگه س از جلسه اومد بیرون و مارو درحال بستنی خوردن دید و گفت خووووووووب بستنی میخورید آره ؟ حالا کی خریده ؟ اون مهمه. بعد خانومه ج خواست پول بده براش بگیرن که گفت من بستنی دوست ندارم و الانم دارم برمیگردم جلسه . (فقط میخواست مچ مارو بگیره و مطمئنا فردا لو مون میده)
