تبليغاتX
خاطره های ناز نازی

 

 

قرار شده بود 4 شنبه ي هفته ي پيش بريم مشهد ، با مامانبزرگ و داييم ، خيلي خوشحال بودم آخه امام رضا خيلي زود دوباره منو طلبيده بود ، پياله ي سقاخونه طلاييمم برداشتم تا ببرم بذارم سر ِ جاش .

من و مامان و دايي و مامانبزرگ 4 شنبه شب راه افتاديم به سمت ِ مشهد .

به من خيلي خوش ميگذشت .. چند ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم به سبزوار وايساديم يه كم استراحت كنيم كه بابام به مامانم زنگ زد ، ناراحت بود ، ميگفت عزيزم حالش بد شده بردنش بيمارستان !

ديگه خيلي واسه برگشتنمون دير شده بود ، داييمم كه راننده بود خسته بود و اصلا زشت بود اونا يه لطفي كردن مارو بردن ما رفيق نيمه راه بشيم ... ناراحت به راهمون ادامه داديم ، تا اينكه ساعت 11 صبح رسيديم به شهر مشهد... دم ِ راه يه كمپي مخصوص مسافرا بود كه خيلي ازش خوشمون اومد و چون زياد نميخواستيم بمونيم گفتيم بريم همينجا، چادر مسافرتي ام كه داشتيم ، اول رفتيم ناهار خورديم ، بعد يه كم استراحت كرديمو رفتيم زيارت ، به محض ِ ورود مامانمو گم كردم ، خيلي پيچ در پيچ و شلوغ بود ، اومدم بيرون .. ديدم كفشامونو گرفته معلوم نيست كجاست! گوشيشم كه پيش ِ خودم جا مونده بود .. عين بچه ها وايساده بودم پيش مامانبزرگمو داشتم گريه ميكردم ، نيم ساعت بعد ديدم از تو حرم اومد بيرون ، دوييدم بغلش كردم ، اونم اون تو داشته دنبال ِ من ميگشته ، اونروز نشد زيارت كنيم ، خسته برگشتيم رفتيم كمپ ، مامانمو بابام يه سره با هم در ارتباط بودن تا ببينيم حال ِ عزيزم چطوره ، خيلي حالش بد بود ، ميگفتن قند خونش رفته رو 450 ! قلبش نامنظم ميزنه و كليه هاشم كار نميكنه ! فردا صبح دوباره با مامان رفتيم زيارت ولي خداروشكر اينبار زيارت كردم . 6 تا پياله گرفتمو به همراه پياله ي پارسالي گذاشتم تو سقا خونه ... به يا د همه بودم ، براي سلامتيه عزيزمم دعا كردم ... بعدش رفتيم يه كم خريد كرديم و جمعه غروب اومديم به سمت تهران . آخه من حداقل بايد 1شنبرو ميرفتم سر ِ كار.. شنبه ساعت 04:30 صبح خونه بوديم . يه دوش گرفتيمو خوابيديم كه ساعت 10 بابام زنگ زد گفت زود خودتونو برسونيد بيمارستان! سريع حاضر شديمو رفتيم . عزيزم خيلي حالش بد بود .. صورت ِ لاغرش باد كرده بود ، تب  بالايي داشت ولي دست و پاش يخ بود ، من و مامانم دستمال خيس ميكرديم ميذاشتيم رو جاهاي داغ ِ بدنش تا تبش بياد پايين ، ولي عمه هام همش با ما بدرفتاري ميكردن ! انگار تقصير ِ ماء ِ كه عزيزم مريض شده ! بابامم همش مراعاتشونو ميكرد و هيچي نميگفت ، فقط ميگفت هر كسي با رفتارش شخصيت ِ خودشو نشون ميده ...

بديه منم اينه كه هر چقدر بابا و مامانم آروم بودنو مراعاتشونو ميكردن من بدتر قاطي ميكردم ، حتي با عمم دعوام شد ، نميتونم تحمل كنم به مامان و بابام بي احترامي بشه.... كلي غصه خوردم .

عزيزمم خيلي مريض بود . از تو گلوش لوله رد كرده بودن ! به دستاشم كلي سوزن وصل بود .. حيوونكي دستاش باد كرده بود.

.

.

.

شب ِ قبل بابام تو بيمارستان بوده و خيلي خسته بود گفت بريم خونه شماهام خسته ايد هممون يه كم استراحت كنيمو برگرديم  . رفتيم خونه .. نيم ساعت بود رسيده بوديم ، بابام تازه ميخواست بره حموم كه گوشيش زنگ خورد ، عمم بود ، صداي گريشو شنيدم و بعدش بابام گفت : بد بخت شديم؟ فهميدم كه ديگه تموم شده و عزيزم از اين دنيا رفته.

دوباره برگشتيم ... رفتيم خونه ي عمه سوميم ، همه اونجا بودن . . .

.

.

فرداش رفتيم بهشت زهرا ، عزيزمو آورده بودن تا خاك كنن . حتي شستنشم ديدم .. خدا رحمتش كنه .

.

.

امروز سومشه براش دعا كنين دوستاي خوبم.

آخی بمیرم الهی عزیزم سریال رستگارانو خیلی دوست داشت . خیلی دلش میخواست ببینه آخرش احمدرضا چی میشه...

روزی که بردنش بیمارستان به دختر عمم مهسا میگه : هرروز بیا برام تعریف کن چی شد...

 

 



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |