تبليغاتX
خاطره های ناز نازی

سلام دوستام

دوباره يه چند روزي كلي كار ريخته رو سرم و بخاطر ِ همينم هست كه كمرنگ شدم.

گفته بودم دوست قديميمو پيدا كردم، دوستم فهيمه يه دوست همسن خودمون داشت كه با اون تو راه مدرسه دوست شده بودم ، همكلاسي نبوديم ولي من و فهيمه موقع خونه رفتن با مليحه دوستش ميرفتيم ، من زودتر از اونا ميرسيدم خونه و خونه هاي اون 2تا كنار هم بود.

5شنبه من بودم فهيمه بود مليحه بود ، خواهر مليحه و 3 تا از دوستاشم بودن.

اول من و فهيمه و مليحه همديگرو ديديم ، رفتيم پارك بهشت مادران يه جا پيدا كرديم نشستيم .. يه كم با هم حرفيديم و از خاطرات گفتيم و خوراكي خورديم .. ساعت 1:30 بود كه خواهر مليحه و 3 تا از دوستاشم كه همه از ما بزرگتر بودن رسيدن .. ناهار الويه خورديم و نوشابه و يه كم تنقلات .. كلي خوش گذشت. . .

برگشتني رفتم كرج خونه ي مامانبزرگم .. شب اونجا بودم روز جمعه خاله با دخترشم اومدن كلي من و خاله همديگرو زديم ، آخه خيلي دلمون واسه همديگه تنگ شده بود .  .  .

روز اول ماه رمضون سحر خونه ي مامان بزرگم بودم .. هيچ ميلي به غذا نداشتم فقط تونستم يه كم سوپ بخورم .. بعد از يه كم استراحت رفتم به سمت ِ اداره .. واي كه چقد از كرج تا راه آهن رفتن سخته! ساعت 6:30 از خونه را افتادم و ساعت  9:30 رسيدم اداره ... مطمئن بودم روز خسته كننده اي دارم چون اولا براي اولين بار از صبحونه خبري نبود و بعدشم اينكه امروز بايد ميرفتم عباس آباد براي تهيه ي گزارش.

سرويس ساعت 10:30 ميومد من و س رفتيم ، اون عكس ميگرفت و من فرممو پر ميكردمو سوال ميپرسيدم.

كارمون خيلي زود تموم شد و برگشتيم با اين حال ساعت 1 رسيديم راه آهن ! خيلي خسته و داغون شده بودم ، ديگه نا نداشتم ولي مشكل ناراحت كننده اينه كه كارمون نيمه تموم مونده و فرداش هم بايد ميرفتيم...

س انقد قيافه گرفته بود كه خانوم رئيس به من گفت فردا تنها برو و عكسارو هم خودت بگير .. اولش پيش ِ خودم ناراحت شدم ولي يه كم كه فكر كردم ديدم خوب رئيسه ديگه لابد اينجوري صلاح دونسته و تبعيضي قائل نشده .. 1شنبه صبح كه هنوز به اداره نرسيده بودم كه مهرناز sms داد كه كي ميخواي بري عباس آباد ؟

بهش زنگ زدم گفتم : با سرويس ِ 9:30 ميخوام برم . گفت : من دوربين مامانمو آوردم  اگه خانوم ف اجازه بده منم باهات ميام تنها نباشي...

البته 1 شنبه حميرا هم ميخواست با سرويس ما بره اونجا .. خلاصه 3 تايي رفتيم .. دوباره روز سختي بود و خيلي خيلي گرم.. الانم مشغول تهيه گزارش ِ ساختموناي ديگه ام .. اميدوارم زود تموم بشه و مشكلي نداشته باشه.

دوستون دارم ... شاد باشید



چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |