تبليغاتX
خاطره های ناز نازی

 

امروز 17 آبانه : 2 روز پیش تولدم بود و الان تازه وقت کردم تا بیام فقط همینو بگم : خوشحالم که یه نفر٬ تولدِ منو که قرار بود به دلایلی یادش نره یادش رفت . . . شقایق جونم تولد منو یادش رفت!!! بهت تبریک میگم عزیزم این نشونه ی خوبیه ! این یعنی اینکه داره خاطرات بد کم کم از ذهنت پاک میشه دوست جونم .

........................ (قسمت پایینو دوستای عزیزم که افسردگی میگیرن نخونن خیلی بد نوشتم )

حالم خوب نیست ٬ دلم بد گرفته ٬ یه خلاء ی تو دلم حس میکنم . چرا خدا چرا من بعضی وقتا انقد مظلوم میشم . چرا نمیتونم مثل این دختر زرنگا باشم ؟ چرا ؟ یه کمبودی توی زندگیم حس میکنم که فکر میکنم به این زودیا این خلا پر نمیشه ... احساس بی حسی میکنم ! بی احساسی نه ! بی حسی ... حال ندارم . بعضی وقتا تحمل آدمای اطرافمو ندارم ... حس میکنم همه یه برگ برنده ٬ یه تکیه گاه دارن اما من ندارم . این سرنوشته ؟ به خودم بستگی داره؟ یا شانسیه؟ بغض راه گلومو بسته ٬ من کسیرو ندارم تا بهش تکیه کنم ! 25 سالم شده تا حالا به جز بچه بازی کارِ دیگه ای نکردم ! خدایا کمکم کن ... من فقط تورو دارم ... چرا به قلبم داره فشار میاد؟؟؟  چرا دوباره اینجوری شدم؟ چشمای من میله به گریه داره میخواد بباره دل نمیدونی که چه حالی داره خدا (فقط تو میدونی) دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم . دلم انقد گرفته که میخوام داد بزنم٬  میخوام دیوارو گاز بگیرم ٬ میخوام سرمو بکنم تو متکا و جیغ بزنمو گریه کنم تا کسی صدامم نشنوه ... دلم خیلی کم طاقت شده

تو این اوضا و احوال من مامان اومده میگه اگه گرسنته بیا شامتو بخور منتظر بابا نباش اون دیر میاد ... من امروز از صبح نه صبحانه خوردم نه ناهار ! عصری خیلی گشنم بود هله هوله خوردم ولی الانم با اینکه معدم خالیه یه شیرینی تر ِ راحت الحلقومو تونستم فقط یک سومشو بخورم .. امروز مرخصی گرفته بودم اما به خونه نگفتم رفتم بیرون ولگردی .. حالم بدتر شد .. غروب رفتم دندونپزشکی تا یکی از دندونامو درست کنم که دکتره گفت 4 جلسه درست کردنش طول میکشه! امروز جلسه ی اول بود . اَه اَه تو دهنم یه چیزه اضافه حس میکنم

خیلی سگ شدم میخوام هرچی دورو ورمرو بزنم داغون کنم اما نمیتونم . دلم میخواد بمیرم خیلی دنیای نامردیه

 به قول شاعر میگه : انگار هرچی تو دنیا غمه مال منه ٬ روزی 1000 بار دله من میشکنه آخه چرا

نمیدونم چرا حس میکنم من خودم به تنهایی خیلی قابلیتهارو دارم اما توی خانوادم به اون چیزایی که میخوام نمیرسم . کاشکی یه جور دیگه بود ٬ نمیتونم به خانوادم تکیه کنم ٬ پشتم خالیه ! در حالی که همه ی هم سنو سالای من حد اقل پشتیبانشون خانوادشونه .. (اینارو دیگه خیلی بهم فشار اومده که نوشتم ٬ نمیتونم ننویسم ٬ ماها به قول شقا جونم دوستای مجازی هستیم ! من باید بتونم این دل پرمو یه جا خالی کنم)



دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

سلام به دوستای خاموش وبلاگستانیمdancegirl2.gifمن روشنم

دلم میگیره وقتی میام میبینم هنوز کسی برام کامنتی نذاشته! میدونم تقصیر وبلاگ خودمه ملی آخه یعنی چشه؟!!!198.gif

پنجشنبه اصلا حوصله ی کلاس و دانشگاه رفتنو نداشتم ولی خوبیش این بود که کلاسم ۴ بعد از ظهر شروع میشد و اون موقع برای تنوعم که شده از خونه زدن بیرون و دانشگاه رفتنم بد نبود! یکی از بچه های کلاسمون یه پسره فنچه خونشون نزدیکای ماست و از همه مهمتر اینکه ماشینم داره و موقع دانشگاه رفتن هر دفه میاد سر خیابون ما منو سوار میکنه . سر راهم هر کی از بچه ها دم راهمونرو برمیداریمو میریم دانشگاه.. خدا پدر و مادرشو بیامرزه خیلی بهمون کمک میکنه. ۵شنبه برگشتنی از دانشگا دوست جون همکلاسی عزیزم نیومده بود و من به شدت احساس تهنایی میکردم البته تو کلاس که نه زیاد ولی موقع خونه رفتنی ۲ تا دختر ه پررو آویزونه ماشینمون شدن که وای خدایا اینا چقدر حرف زدنو وراجی کردن 4076.gif.. روحیم خراب شد .. و چه حرفایی ! یکیشون که خیلی زیاد حرف میزدیه کم با ادبتر بود ولی اون یکی کمتر حرف میزد ولی یه کلام از حرفاش در حد شان و شخصیت یه دختر دانشجوی با شخصیت نبود ... خودشو همش با حرفاش میچسبوند به یکی از این پسرا . اونم بنده خدا هیچی نمیگفت!45.gif

جالب اینه که من و دوست جونم که این همه مدته با ماشینه اینا میریم و میایم تا حالا به خودمون اجازه ندادیم در مورد مسائل شخصیه اینا اظهار نظر کنیم . اینا نیومده سریع اول پرسیدن که متولد چه سالی و چه ماهی هستین و اینکه ااااااااااااااااااااااااااااااااااا "شما اسفندین؟؟؟!!!" یا "شما فروردینیییییییییننن؟؟؟!!!"  184.gifآره پس همونههههههههههههه فروردینیا خیلی سردن اسفندیا فلانن فروردینیا اینجوری ان اونجوری ان!!! 229.gifمخم خورده شد ۵شنبه .. میخواستم از ماشین پیاده شم برم ولی گفتم صورت زیاد جالبی نداره الان میگن دختره کم ظرفیته ... اون وسط حرفش که پیش اومد همه ی تاریخ تولدا رو شد و از من که پرسیدن گفتم فردا تفلدمه یهو همگی یه هورا برام کشیدن!41.gif

جمعه تولدم بود از صبح پشت سر هم پيامهاي تبريك گرفتم چقدر خوشحال كننده بود برام كه ميديدم دوستاي قديميو جديدم به ياد من هستن.71.gif حتي اونايي كه فكر نميكردم يادشون بود ! نميدونم همه همينطور هستن يا نه ولي من كه روز تولدم همش منتظرم ببينم كي يادشه ! . از بعضيا واقعا توقع دارم ..71.gif.

جمعه برگشتني يكي از بچه ها تو ماشين گفت پس شيرينيت كو! منم خودمو به گيجي زدمو گفتم شيريني؟ براي چي! گفت مگه تولدت نيست ؟ گفتم واي من اصلا به كل يادم رفته بود كه تولدمه باشه يه جا نگهدارين من هرچي خواستين براتون ميخرم ولي خوب شما بايد منو خوشحال ميكردين نه من كه! اينو كه گفتم شروع كردن به دست زدن براي من منم خندم ميگرفت.25r30wi.gif. يه مسخره بازيايي درميووردن ... دكلمه ميخوندن و ... بچه هاي باحالي ان اگه اينا نبودن دانشگاه برام هيچ معنيو مفهومي نداشت!!! منم براشون پفكو رنگارنگو پاستيل خريدم ... قاقاليلي ... خوش گذشت شب خوبي بود... ميخوام از اين روزاي بيخيالي استفاده كنم و تا حد امکان شاد باشم یه شادیه سالم و به یاد موندنی...4yajuyo.gif

 



شنبه شانزدهم آبان 1388 |