سلام به دوستای خاموش وبلاگستانیم
من روشنم
دلم میگیره وقتی میام میبینم هنوز کسی برام کامنتی نذاشته! میدونم تقصیر وبلاگ خودمه ملی آخه یعنی چشه؟!!!![]()
پنجشنبه اصلا حوصله ی کلاس و دانشگاه رفتنو نداشتم ولی خوبیش این بود که کلاسم ۴ بعد از ظهر شروع میشد و اون موقع برای تنوعم که شده از خونه زدن بیرون و دانشگاه رفتنم بد نبود! یکی از بچه های کلاسمون یه پسره فنچه خونشون نزدیکای ماست و از همه مهمتر اینکه ماشینم داره و موقع دانشگاه رفتن هر دفه میاد سر خیابون ما منو سوار میکنه . سر راهم هر کی از بچه ها دم راهمونرو برمیداریمو میریم دانشگاه.. خدا پدر و مادرشو بیامرزه خیلی بهمون کمک میکنه. ۵شنبه برگشتنی از دانشگا دوست جون همکلاسی عزیزم نیومده بود و من به شدت احساس تهنایی میکردم البته تو کلاس که نه زیاد ولی موقع خونه رفتنی ۲ تا دختر ه پررو آویزونه ماشینمون شدن که وای خدایا اینا چقدر حرف زدنو وراجی کردن
.. روحیم خراب شد .. و چه حرفایی ! یکیشون که خیلی زیاد حرف میزدیه کم با ادبتر بود ولی اون یکی کمتر حرف میزد ولی یه کلام از حرفاش در حد شان و شخصیت یه دختر دانشجوی با شخصیت نبود ... خودشو همش با حرفاش میچسبوند به یکی از این پسرا . اونم بنده خدا هیچی نمیگفت!![]()
جالب اینه که من و دوست جونم که این همه مدته با ماشینه اینا میریم و میایم تا حالا به خودمون اجازه ندادیم در مورد مسائل شخصیه اینا اظهار نظر کنیم . اینا نیومده سریع اول پرسیدن که متولد چه سالی و چه ماهی هستین و اینکه ااااااااااااااااااااااااااااااااااا "شما اسفندین؟؟؟!!!" یا "شما فروردینیییییییییننن؟؟؟!!!"
آره پس همونههههههههههههه فروردینیا خیلی سردن اسفندیا فلانن فروردینیا اینجوری ان اونجوری ان!!!
مخم خورده شد ۵شنبه .. میخواستم از ماشین پیاده شم برم ولی گفتم صورت زیاد جالبی نداره الان میگن دختره کم ظرفیته ... اون وسط حرفش که پیش اومد همه ی تاریخ تولدا رو شد و از من که پرسیدن گفتم فردا تفلدمه یهو همگی یه هورا برام کشیدن!![]()
جمعه تولدم بود از صبح پشت سر هم پيامهاي تبريك گرفتم چقدر خوشحال كننده بود برام كه ميديدم دوستاي قديميو جديدم به ياد من هستن.
حتي اونايي كه فكر نميكردم يادشون بود ! نميدونم همه همينطور هستن يا نه ولي من كه روز تولدم همش منتظرم ببينم كي يادشه ! . از بعضيا واقعا توقع دارم ..
.
جمعه برگشتني يكي از بچه ها تو ماشين گفت پس شيرينيت كو! منم خودمو به گيجي زدمو گفتم شيريني؟ براي چي! گفت مگه تولدت نيست ؟ گفتم واي من اصلا به كل يادم رفته بود كه تولدمه باشه يه جا نگهدارين من هرچي خواستين براتون ميخرم ولي خوب شما بايد منو خوشحال ميكردين نه من كه! اينو كه گفتم شروع كردن به دست زدن براي من منم خندم ميگرفت.
. يه مسخره بازيايي درميووردن ... دكلمه ميخوندن و ... بچه هاي باحالي ان اگه اينا نبودن دانشگاه برام هيچ معنيو مفهومي نداشت!!! منم براشون پفكو رنگارنگو پاستيل خريدم ... قاقاليلي
... خوش گذشت شب خوبي بود... ميخوام از اين روزاي بيخيالي استفاده كنم و تا حد امکان شاد باشم یه شادیه سالم و به یاد موندنی...![]()
